خرید بک لینک
تاحالا شده یه شب تا صبح نخوابی و به سقف اتاق خیره بشی؟سرت پر از چیزای بد و فکرای داغون باشه؟ شده ناخوداگاه قطره های اشکت سرازیر بشن و نتونی جلوشون رو بگیری؟شده پره درد باشی اما تظاهر کنی و لبخند بزنی؟یادم میاد اولین شبی که اینطوری شدم شب خیلی وحشتناکی بود.انگار به زمین میخکوب شده بودم.اشکام بند نمی اومد.انگار تو این دنیا نبودم.یادمه با صدای کلاغ ها به خودم اومدم و به پنجره نگاه کردم دیدم صبح شده.اونشب پر از درد بودم اونشب یهو چندسال پیرتر شدم.بعد اون این شبای مزخرف زیادتر شدن.امشبم یکی از همون شباس.حس میکنم از درون دارم متلاشی میشم ، دلم میخواد بلند بلند گریه کنم، داد بزنم اما صدام درنمیاد.خدایا خسته ام واقعا دیگه نمیکشم

برچسب: نویسنده: نگار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 12:23

صفحه بندی